باز به چه خیره مانده ای؟
چشمانت چه کسی را میکاود و در پشت پلکانت چه کسی را می بینند؟
مگر به یاد نداری روزی که دست در دست باد، رقصان میرفت...؟
و تو ... سالی بگذشت و همچنان خیره ای...
چشم به راهی خیره کردی که انتهایش، زمان تمام میشود...
عزیزکم پلک هایت را باز کن ... ببین .... بنگر... نگاه کن ... تمام شد... نیست .... رفت ...
برخیز تا برویم با هم، اما نه از آن راه...
بیا تا از سوی دیگر برویم ... راهی برای خود بگشائیم... راهی به سوی آسمان...
دستت را به من بده ... برویم ... مگر نمی بینی که منتظر ما هستند......!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(از دست نوشته های خودم)
نوشته شده توسط حسین جان در 3:8 بعد از ظهر
| موضوع :
شعر و ادبیات(lyrics & poems)
|